چوپان دروغگو

یکی بود یکی نبود

چوپانی بود که در نزدیکی ده گوسفندان را به چرا می برد

مردم ده همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود
 

چوپان‌ هر روز که گرسنه میشد ، گوسفندی را میکشت کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند

سپس فریاد میزد: گرگ گرگ ای مردم گرگ ...

مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است

مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند از وحشی ترین و خونخوارترین سگها

چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها دیگر هیچگاه گوسفندی خورده نخواهد شد

هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره صدای فریاد چوپان به گوش رسید، مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است

یکی از مردم به بقیه گفت :

ببینید ببینید هنوز اجاق چوپان داغ است.. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است

بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد دزد دزد را بگیرید ...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد چهره ای خشن به خود گرفت

چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد، سگها هم او را همراهی میکردند

برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند

از آن شب پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که : عزیزان دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست

دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند  خصوصاً وقتی پیشاپیش چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید


تا بعد خدانگهدار

مفهوم زندگی

نمیدونم تا حالا شده درباره مفهوم کلمه زندگی فکر کرده باشید ؟

ویکیپدیا مفهوم زندگی رو اینجوری نوشته :

فاصله بین تولد تا مرگ را زندگی می‌نامند . موجود زنده ، پس از تولد شروع به رشد و تکامل می‌کند و در نهایت ، به واسطه مرگ ، این روند متوقف می‌گردد

اما زندگی مراحل خیلی زیادی داره  مثل  کودکی ، نوجوانی ، جوانی و ...

بهترین حالت اینه که انسان تمام این دوران رو تجربه کنه و پله پله مراحل زندگی رو طی کنه

من فکر میکنم خیلی از ماهایی که تو ایران زندگی میکنیم واقعا زندگی نمیکنیم فقط داریم گذران عمر میکنیم

خیلی از هم  سن و سال های ما دوران کودکی مون تو دوران جنگ و موشک باران بود و به معنی کلمه  کودکی نکردیم

تمام بچگی مون شده بود دیدن فیلم های جبه و جنگ و شنیدن وقت و بی وقت صدای مزخرف آژیر قرمز و فرار کردن به سمت پناهگاه

تو دوران نوجوانی و زمان دبیرستان رفتن هم تنها تفریحمون شده بود بازیهای کامپیوتری

دوران دانشگاه هم تنها کاری که نکردیم درس و خوندن و کسب علم بود ، تمام فکرمون به چیزای دیگه  مثل رفتن و سربازی و پیدا کردن کار بعد از گرفتن لیسانس بود

مخلص کلام منظورم اینه که ما تو هر مرحله از زندگیمون یا به فکر مرحله بعد بودیم یا هنوز تو جو مرحله قبل بودیم و اینکه من فکر میکنم همه ماها اگه خودمون رو با یه شخص دقیقا هم سن خودمون تو یه کشور دیگه مقایسه کنیم به اختلاف های بزرگ و معنی داری میرسیم

امیدوارم روزی برسه که بچه هامون به وقتش بچگی کنن و به وقتش جوونی و از تمام دوران زندگیشون لذت ببرن

 

تا بعد خدانگهدار

بی خوابی

الان دو ساعت و هفده دقیقه میشه که وارد پنجشنبه هفدهم دی شدیم و من بیدارم

امشب هم بیخوابی زده به سرم

یه چند تا گوسفند شمردم ولی خوابم نبرد

اومدم امیل هامو چک کردم ، یه گشتی تو نت زدم ولی بازم خوابم نمیاد

بنابراین تصمیم گرفتم که بیام و بنویسم بلکه ذهنم خسته بشه و برم بخوابم

در حال حاضر دارم به آهنگهای کریس آیزاک گوش میدم 

واقعا هیچ ایده ای ندارم که چی میخوام بنویسم ، آخر این نوشته به کجا میرسه خدا میدونه

از امروز فقط چهل و سه روز مونده به سرباز شدنم ، حالا کجا قراره بشه محل خدمتم خدا میدونه!!

فقط امیدوارم خیلی دور نباشه

درمورد بیخوابی میگفتم چی شد به سربازی رسید من نمیدونم

 گور بابای سربازی اصلا نمیخوام بهش فکر کنم

هوس چایی کردم ولی خواب رواز سر آدم میپرونه ، به ریسکش نمیارزه

بگذریم چیزی به ذهنم نمیرسه و اگه بخوام ادامه بدم به چیزی جز جفنگ نوشتن ختم نمیشه

ایشالا که همه خوب خوابیدین و مثل من بیدار نیستین

 

تا بعد خدانگهدار

هیچوقت زود قضاوت نکنید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای رسید

مرد با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد ولی روزها گذشت و کسی برای کمک به او نیامد

سرانجام از انتظار خسته شد و تصمیم گرفت با تخته پاره ها برای خودش سرپناهی بسازه

پس از چندین روز تلاش موفق شد کلبه کوچیکی بسازه تا از خطرات محیطی در امان باشه

مرد بعد از تموم شدن ساخت کلبه رفت و شروع کرد به جمع آوری آب و غذا ، در میانه راه بود که رعد و برق شروع شد و مرد تصمیم گرفت به کلبه خودش برگرده

وقتی برگشت در کمال ناباوری دید رعد و برق به کلبه خورده و کلبه ای که با زحمت ساخته آتش گرفته و دود غلیظی به آسمون میره

از نظر مرد این بدترین اتفاق ممکن بود و همه چیزش رو از دست رفته میدونست

از شدت خشم سرش رو رو به اسمون بلند کرد و خطاب به خدا گفت چطوری راضی شدی با من همچین کاری بکنی!!!

صیح روز بعد مرد با صدای بوق کشتی که به سمت ساحل میومد ار خواب بیدار شد و دید عده ای دارن برای نجات او میان

مرد در کمال شگفت زدگی پرسید شما چطور فهمیدین که من تو این جزیره هستم که برای کمک اومدین؟

یکی از ملوان ها جواب داد از روی دود آتشی که درست کرده بودی فهمیدیم کسی کمک میخواد...

 

 

تا بعد خدانگهدار

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سیلور استاین