من مجید 21 سال پیش به مدرسه رفتم

سلام به همگی خصوصا دانش آموز­ها و دانشجوها

با نزدیک شدن ماه مهر دوست دارم طبق روال دو سال گذشته یه نوشته در مورد مهر ماه بنویسم

نوشته های 2 سال قبل رو میتونید اینجا بخونید :

مهرماه ۸۸ : ماه مهر

مهرماه ۸۹ : بیست سال پیش در چنین روزی

خیلی قشنگ یادم میاد که از روز اول مدرسه هرکسی حالا فامیل و همسایه یا این گزارشگرهای یخ تلویزیون از هر بچه ای می­پرسیدند میخوای چکاره بشی جواب اون بچه از سه مورد فراتر نمی­رفت : دکتر ، مهندس و خلبان!!!!

خود من از اون کسایی بودم که بین مهندسی و خلبانی دو به شک بودم ولی از همون روز اول تکلیفم با خودم مشخص بود که دکتر نمی­خوام بشم .  

خدا می­دونه چقدر خاطرات دارم از اون حیاط مدرسه ، خط کشی های کف حیاط که پنج رنگ بود و هرکدوم نشونه یک سال تحصیلی بود . کلاس اول که بودم همیشه می­گفتم پس کی میشه من هم یه روزی رو اون خط زرد خوشگله که مخصوص کلاس پنجم بود بایستم . چقدر متنفر بودم از سخنرانی های سر صف و بیست بار از جلو نظام گفتن آقای ناظم.

یادش بخیر صف بوفه مدرسه که صف ساندویچ بیست تومنیش همیشه شلوغ بود وما هم فکر میکردیم اگه ازش خرید کنیم کلاسش خیلی بیشتر از اون لقمه های نون پنیر دست ساز مامانه.

خاطرات خوب فراوون دارم ولی یه دونه از افتضاح ترین هاش سال دوم دبستان بود که خونه رو عوض کردیم و چون وقت زیادی به شروع مدارس نبود من رو تو یه مدرسه ثبت نام کردن که یه هفته ظهر باید می­رفتیم و یه هفته صبح که واقعا دست کمی از شکنجه نداشت.

سه سال دوره راهنمایی رو هم کلا بعد از ظهری بودم و خدا میدونه چند بار تو این مدرسه به­خاطر وحشی بازی من رو بردن دفتر ناظم و مدیر. انقدر بابام اومده بود گنده کاری های منو ماست مالی کنه که یه سری بچه ها فکر می­کردن بابام جزو معلم های مدرسه است .

سالهای دبستان و راهنمایی گذشت و رسیدیم به دوران سرنوشت ساز دبیرستان . تو دبیرستان بود که فهمیدم که من و خلبانی باید برای همیشه باهم خداحافظی کنیم چون برای رسیدن به آرزوی پرواز باید رشته ریاضی می­خوندم که من تو تمام این سال­ها اثبات کرده بودم من و ریاضی مثل جن و بسم الله می­مونیم. دبیرستان هم با همه خوبی­ها و بدی­هاش گذشت و مشخص کرد که من باید مهندس بشم و لا غیر.

از کنکور و این مزخرفات دیگه نمیگم چون همه به اندازه کافی ازش خاطره دارن. رفتم دانشگاه و هرکاری توش کردیم الا درس خوندن ولی مهمترین نکته دانشگاه این بود که برخلاف دوستای دوران مدرسه که خیلی زود فراموش می­شدن با دوستای دانشگاه تا امروز هم در ارتباط ام و از انتخاب دوست های خوب به خودم می­بالم.

خیلی چیزای دیگه هست که دوست دارم بنویسم ولی آقای رئیس تا الان سه بار گفته مهندس فراهانی بیا دفتر من، این­دفعه گمونم اگه خودم رو بزنم به نشنیدن قطعا اخراجم کنه.

امیدوارم همه از دانش آموزان کلاس آول گرفته تا دانشجویان سال آخر دکتری سال موفقی پیش رو داشته باشند.

به امید روزهای بهتر 

پ.ن: از دوستان وبلاگ نویس درخواست دارم در صورت امکان یه مطلب در مورد  مهر ماه و مدرسه بنویسند و در صورت تمایل لینک مطلب هاشون رو به من بدن تا اینجا قرار بدم و بالعکس

مهرنامه شماره ۱ از وبلاگ "تخته سیاه" نوشته وحید : مهر و مادر

مهرنامه شماره ۲ از وبلاگ "دوست" نوشته عرفان :  دبستان

مهرنامه شماره ۳ از وبلاگ "کلاس هنر" نوشته مجید : خاطرات کلاس اول 

مهرنامه شماره ۴ از وبلاگ "خاطرات من" نوشته بهار : درس و مدرسه

مهرنامه شماره ۵ از وبلاگ "دلفین" نوشته دلفین : بوی ماه مهربان

به امید روزای بهتر

خیلی وقت می­شد که خواسته یا ناخواسته زندگیم یه روند یکنواخت اعصاب خرد کن به خودش گرفته بود.

یه دلیلش خدمت سربازی بود که تو اون دوران تقریبا پانزده ماه از روزای زندگیم کپی برابر اصل هم بودن ، هر روز صبح کله سحر پا می­شدم می­رفتم پادگان و تا موقعی که بیام خونه هر روزش عین روز قبل بود، بدون کمترین تفاوتی.

بیرون پادگان هم فرق آنچنانی نداشت تا می رسیدم خونه عین یه جنازه خوابم می­برد تا دم دمای غروب یا اگه نمی­خوابیدم ممکن بود برم تو اینترنت و فیس بوک چهارتا لایک بزنم ، ایمیل هام رو چک کنم و یا یه کلوب فوتبالی که قبلا مدیرش بودم رو ببینم ولی برنامه بعد از غروب هم از دو حالت خارج نبود،با بچه­ ها می­رفتم قهوه خونه یا با یه عده دیگه از بچه ها می­رفتم پارک قیطریه.

خدا رو شکر همیشه دوستام بودن و هیچوقت تنها نبودم ولی همیشه تو خلوت خودم احساس می­کردم تو یه زندان انفرادی خود ساخته محبوس ام که فاصله دیوارهاش هی داره کمتر و کمتر میشه، احساس می­کردم بود و نبود من خیلی تاثیری تو این کائنات نداره چون هیچ کاری نمی­کردم که احساس مفید بودن بهم بده.

ولی به لطف یکی از دوستام الان دو هفته ای میشه که تو یه شرکت مشغول بکار شدم و از اون وضعیت قبلی تا حدودی خارج شدم و احساس می­کنم این حس مسئولیتی که شاغل شدن تو من بوجود آورده داره یه کم اون دیوارهای سلول انفرادی رو پس میزنه. از امروز بنا دارم شروع کنم به ایجاد تغییرات کوچیک تو زندگیم چون خودم میدونم سنگ بزرگ علامن نزدنه. امیدوارم هرکسی این مطلب رو میخونه فکر نکنه من قصد نصیحت دارم ، به جون خودم بیشتر یه جور درد دل کردن بود.

 

پس بزنید قدش به امید روزای بهتر برای همه

 

کودکی بر باد رفته

خیلی دوست داشتم مثل مطالب قبلی این نوشته رو هم در قالب یه داستان کوتاه بنویسم ( شاید بعد ها نوشتم ) ولی انقدر این موضوع برام تلخ و سیاهه نمی­تونم تمرکز کنم ، پس این متن رو بعنوان یه درد دل بخونید.

تو سال­های دانشجویی یه دوستی داشتم به نام میثم که میدونم الان آخرین ماه­های خدمت سربازیش رو میگذرونه و امیدوارم هرجا هست خدا به همراهش باشه. این دوست ما هرجا می­نشست عمده حرفی که می­زد در مورد کمک به کودکان کار و خیابان بود ، بارها دیده بودم که آگهی همایش ها و مراسم های مربوط به این مقوله رو پخش می کرد ، داوطلبانه می­رفت به مراکز خیریه برای آموزش دادن و بالا بردن توانایی های بچه هایی که از سطح خیابان ها جمع شده بودند و تو این مراکز نگهداری می­شدند.

همیشه بهش غبطه می­خوردم که چرا من نمی­تونم انقدر مفید باشم ؟ همیشه دوست داشتم منم بتونم تو این کار دستی داشته باشم ولی  بجز بی تفاوتی و بی غیرتی و یا اگه بخوام خودم رو تبرعه کنم بدلیل تنبلی نتونستم تو این زمینه کاری انجام بدم.   

بگذریم زمانی که وقتم خیلی آزاد بود و هیچ دلمشغولی نداشتم هیچ کاری برای این بچه ها نکردم ولی هفته پیش چشمای معصوم یه دختر بچه شش ـ هفت ساله که بهم التماس می­کرد یه دستمال کاغذی ازش بخرم دلم رو به آتیش کشید. یه دختر بچه کوچیک که بزرگترین مسئله زندگیش میبایست بازی کردن و بافتن موهای عروسکش باشه چرا باید تو خیابون ، تو گرمایی که آدم بالغ رو کلافه میکنه دست فروشی بکنه؟

چرا و چی باعث میشه کودکی که یکی از مهمترین دوره های رشد شخصیت یه انسانه تو این بچه از بین بره؟

نزدیک یه هفته میگذره ولی هنوز صورت اون دختر بچه تو ذهنم مونده. از این به بعد می­خوام سعی کنم هرجوری که امکان پذیره ، شده حتی یک قدم خیلی کوچک برای کمک به این بچه ها بردارم.

از هرکسی که این مطلب رو میخونه خواهش می کنم دفعه بعدی که یکی از این بچه ها رو می­بینید باهاش مثل یه موجود مزاحم برخورد نکنید ، نمیگم از همشون خرید کنید یا پول بدین بهشون چون امکان پذیر نیست ولی هرجوری شده کاری کنید که وقتی از کنار شما میره احساس نکنه مثل یه انگل باهاش برخورد شده، باور کنید این بچه ها به محبت بیشتر از هرچیز دیگه ای احتیاج دارن .

من نمی­خوام به کسی نصیحت کنم و یا کاسه داغ تر از آش بشم ، می­دونم شاید هزاران هزار مسئله بغرنج دیگه هم تو این سرزمین باشه ولی من ایمان دارم خیلی از این بچه ها اگر بجای کار کردن مدرسه فرستاده بشوند و آموزش ببینند انسان هایی به مراتب بهتر و مفید تر از من خواهند شد.

به امید اینکه یک روزی برسه که هیچ بچه ای مجبور به گلفروشي ، فال‌فروشي ، بادكنك‌فروشي‌، زباله‌گردي ، واكسي ، كارگري و... نباشه.

 

تا بعد خدانگهدار