برف بازی تو پادگان
امروز صبح که از خواب بیدار شدم چهره شهر عوض شده بود ، خیلی دیدنی شده بود
تو کوچه ما حدود ۱۵ سانتی متری برف نشسته بود.
بابام دید من تا بخوام برسم ایستگاه که سوار سرویس پادگان بشم دیر میشه و
مینی بوس احتمالا میره اومد حال داد و تا ایستگاه منو رسوند
اونجا با جناب سرهنگ و جناب سروان یه ده دقیقه یه ربعی وایسادیم ولی سرویس نیومد ، بعد از شانس خوب ما یه افسر وظیفه مثل خود من اومد و رد شد و ما ۳ نفر رو هم سوار کرد
طبق روال همیشگی یکشنبه ها ما ورزش صبحگاهی داریم و من تو مسیر فکر میکردم که ایول برف اومد و ورزش لغو میشه و یک ساعتی میتونیم یه استراحتی بکنیم
رسیدیم دم در اداره خودمون دیدیدم به به جناب سرهنگ منتظر وایساده ، تا منو دید گفت ارشد برو همه رو جمع کن بیار بیرون به خط کن!!!
گفتم گاو مون زائیده ۱۰۰٪ میخواد تو این هوا بگه برید ورزش.
وقتی همه اومدن بچه ها رو سه نفر سه نفر جدا کرد و به هر گروه یه قسمت از زمین رو مشخص کرد و گفت باید برف اینجا رو پارو کنید!
وقتی تقریبا تموم شد گفتیم بریم داخل گفت نخیر هنوز پشت بام مونده
رفتیم بالا و مشغول شدیم ولی به محض اینکه جناب سرهنگ سرش رو میکرد یه سمت دیگه برف پارو کردن تبدیل میشد به برف بازی ، بعد چند دقیقه سرهنگ رفت پائین و چند تا از پرسنل کادری هم اومدن برف بازی
خدائیش صحنه جالبی بود ۲ تا تیم شده بودیم افسر ها و درجه دارهای وظیفه علیه کادری ها
انقدر با برف زدیمشون که همگی متواری شدن
روز قشنگی بود ، اولش به نظر سخت میومد ولی بعد هم کار برف روبی انجام شد هم کلی خندیدیم
امروز تبدیل شد به یه خاطره خیلی قشنگ از دوران سربازی
همیشه شاد باشید ، تا بعد خدانگهدار




به جای اینکه چندین وبلاگ بخوانید ...